![]() |
![]() |
|
|
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با ار بگو حکایت شب زنده داری ام با ار بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاری ام ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود زرنج من و عشق پاک من با او بگو که که مهر تو از دل نمی رود هر چند بسته مرگ کمر بر حلاک من ای شعر من بگو که جدایی چه می کند کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی ای چنگ غم که از تو بجز ناله بر نخاست راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی ای آسمان به سوز دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بیابان گریخته ام داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم واشک ریختم ای روشنان عالم بالا ستاره ها رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید یا جان من زمن بستانید بی درنگ یا پا فرانهید و خدارا خبر کنید آری مگر خدا به دل اندازدش که من زین آه وناله راه به جایی نمی برم جز ناله های تلخ نریزد زساز من از حال دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من همه چشمان مست اوست تنها نه عشق وزندگی وآرزوی من او هستی من است که آینده دست اوست عمری مرا به مهرو وفا آزموده است داند من آن نیم که کنم رو به هر دری او نیز مایل است بهعهدی وفا کند اما – اگر خدا بدهد –فرستی دگر !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:57 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|