![]() |
![]() |
|
|
تو می آیی...
تو می آیی، می دانم که می آیی....
تورا دیشب من از لحن عجیب بغض هایم خوب فهمیدم...
تورا بی وقفه از باران پاک چشم هایم سیر نوشیدم .
تو می آیی...می دانم که می آیی
وبر ابهام یک بودن ، نگین آبی احساس می بندی ، واز تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی ،مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:55 توسط فاطمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|